X
تبلیغات
ک ه ی ع ص - حضرت رقیه(س)
منوی اصلی
موضوعات وبلاگ
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
درباره وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم
باسلام خدمت شما دوستان عزیز
خواننده و نویسنده وعرض خسته
نباشید به همه ی آنهایی که مطالب
مارا خواندندیاتازه می خواهند مطالب را بخوانند.
امیدواریم این وبلاگ بتواند به یاری
خداوند متعال مطالب جالبی ازجمله
مذهبی،فرهنگی،ورزشی،
سیاسی،علمی،تاریخی،
درمواقع خاص دفاعی
از تمامی موقعیت ها
و خاطرات شهدا ودفاع مقدس
و ازهمه جالبتر ازاد اندیشی
دراختیار شما قراردهد.
موفق وسربلند باشید.
نویسندگان وبلاگ ک . ه . ی . ع . ص
مطالب پیشین
آرشیو مطالب
وصیت نامه شهدا

لوگوی دوستان
امکانات دیگر
ابر برچسب ها
کربلا هنوز هم ادامه دارد....     
بسم رب الشهدا

 

امروز یه  شعر بسیار زیبا از شاعر گرامی جناب آقای لطیفیان براتون آماده کردم.التماس دعا.

 

 

درد بسیار ، مداوا گریه

 

ارث جامانده زهرا گریه

 

روزها ناله و شبها گریه

 

آب میخورد ، ولی با گریه

 

گریه بر آب وضویش میریخت

 

خون دل بر سر و رویش میریخت

 

گریه بر شاه شهیدان خوب است

 

گریه بر کشته ی عریان خوب است

 

گریه بر دامن طفلان خوب است

 

گریه بر آن لب و دندان خوب است

 

خواسته هر سحرش گریه کند

 

در فراق پدرش گریه کند

 

گریه بر ناله آن مادرها

 

گریه بر گریه آن دخترها

 

گریه بر غارت انگشترها

 

گریه بر واشدن معجرها

 

رنگ مهتاب ، زمینش میزد

 

دیدن آب ، زمینش میزد

 

گریه بر ناقه نشسته سخت است

 

گریه با پیکر خسته سخت است

 

گریه با بال شکسته سخت است

 

گریه با گردن بسته سخت است

 

گریه خوب است که هر شب باشد

 

گریه بر چادر زینب باشد

 

آنکه را هست پیاده نکشید

 

تشنه را بر لب باده نکشید

 

طفل را اینهمه ساده نکشید

 

ذبح را آب نداده نکشید

 

هیچکس آب به گودال نبرد

 

پدرم ذبح شد و آب نخورد

 

آمد و دید تنی افتاده

 

کشته بی کفنی افتاده

 

شه بی پیرهنی افتاده

 

پاره پاره بدنی افتاده

 

همه پروانه و شمعش کردند

 

بوریا آمد و جمعش کردند

 

آمد و دید کنارش پر نیست

 

بدن افتاده ولیکن ، سر نیست

 

چند انگشت ، و انگشتر نیست

 

این حسین است ولی دیگر نیست

 

بسکه با نیزه قلیلش کردند

 

ذبح کردن قتیلش کردند



کرامتی ازحضرت رقیه(س)     

بسم الله الرحمن الرحیم

کرامتی ازحضرت رقیه(س)

مرحوم شیخ «احمد کافی»، واعظ مشهور نقل می‏کرد:
«مرحوم سید هاشم رحمه‏الله یکی از علمای بزرگ شیعه در شام بود که 3 دختر داشت. او می‏گوید: یکی از دخترهایم یک شب بیدار شد و صدا زد:
بابا! امشب حضرت رقیه را در خواب دیدم که به من فرمود: دختر جان! به پدرت سید هاشم بگو که در قبر من، آب آمده و بدن مرا ناراحت کرده است. قبر مرا تعمیر کنید
سید هاشم اعتنایی نکرد و با خودش گفت: مگر می‏شود با یک خواب، به قبر دختر امام حسین علیه‏السلام دست زد؟! فردا شب دختر وسطی همین خواب را دید. باز پدر اعتنایی نکرد. شب سوم، دختر کوچک سید همین خواب را می‏بیند، ولی سید هم چنان اعتنایی نمی‏کرد، تا این که شب چهارم خود سید خواب می‏بیند و می‏گوید:
دیدم یک دختر کوچک آمد جلوی من. با این که سن کمی داشت، ولی با ابهت و جلالتی زیاد به من فرمود: سید هاشم! مگر بچه‏هایت به تو نگفتند که من ناراحتم و قبر مرا تعمیر کن؟ من با وحشت از خواب پریدم و سراغ والی شام رفتم. جریان را گفتم و او نیز قضیه را برای سلطان عبد الحمید نوشت، اما او جواب داد که ما جرأت نداریم به قبر ایشان دست بزنیم. اگر خود سید هاشم جرأت دارد، قبر را تعمیر کند.
سید هاشم به اتفاق چند تن از علمای شیعه، حرم حضرت را قُرق کردند و مشغول نبش قبر شدند. کمی که قبر را حفر کردند، آثار رطوبت مشخص شد. پایین‏تر رفتند، دیدند که آب آمده و قبر را پر کرده است و بدن حضرت در میان آب قرار دارد. سید هاشم پایین رفت و دست برد و زیر بدن آن را بیرون آورد. تا 3 روز کار تعمیر قبر طول کشید و به جای آب، با گلاب گِل درست می‏کردند و قبر را می‏ساختند. سید هاشم یک تکه پارچه‏ی سفید آورد، بدن را داخل آن قرار داد و درون قبر گذاشت. علمای شیعه می‏گویند:
در این 3 روز همه گریه می‏کردند، اما سید هاشم وقتی بدن را داخل قبر گذاشت، دیگر از شدت گریه داد می‏زد و فریاد می‏کشید. یکی گفت: چی شده؟ چرا فریاد می‏زنید؟ جواب داد: به خدا دیدم آن چه شنیده بودم. گفتیم: چه دیدی؟ گفت: به خدا وقتی این بدن را بردم در قبر و دستم را از زیر کفن کشیدم یک مقدار از بدن حضرت نمایان شد و دیدم که بدن او هنوز سیاه و کبود است و جای تازیانه‏ها بر روی بدن او باقی است



شب سوم محرم۹۲_شب دخترسه ساله ی امام حسین حضرت رقیه(س)     

بسم الله الرحمن الرحیم

شب سوم محرم۹۲

شب دخترسه ساله ی امام حسین حضرت رقیه(س)

نام گذاری
حضرت ابا عبداللّه الحسین علیه‏السلام، دختری سه یا چهار ساله به نام «رقیه» داشت. نام رقیه، در بعضی کتاب‏های تاریخی و مقاتل نقل شده است و برخی دیگر مانند: «ریاض الاحزان» به نقل از بعضی افراد آورده‏اند که نام او «فاطمه‏ی صغری» است. رقیه علیهاالسلام در روز سوم صفر سال 61 ه .ق. در سفر اهل بیت عصمت و طهارت علیهم‏السلام به شهر شام، از دنیا رفته است. شاید نام گذاری روز سوم محرم به نام ایشان، به این دلیل باشد که در گرماگرم عزاداری دهه‏ی اول، یاد ایشان نیز گرامی داشته شود.


جریان وفات حضرت رقیه علیهاالسلام

همان گونه که اشاره شد، مطلب زیادی در مقاتل در باره‏ی ایشان نیامده است. از این رو، شخصیت ایشان و یا اینکه اصلاً حضرت امام حسین علیه‏السلام دختری به نام رقیه علیهاالسلامداشته است یا نه، برای ما مجمل است. با این حال، به همان مواردی که در بعضی کتاب‏ها نقل شده است، بسنده می‏کنیم. بعضی گفته‏اند که یزید، اهل بیت امام حسین علیه‏السلام را در خرابه‏ای نزدیک کاخ خود جای داد. این در حالی بود که زنان اهل بیت علیهم‏السلام، شهادت پدران بچه‏ها را از آنان پنهان می‏داشتند و می‏گفتند که پدران‏شان به مسافرت رفته‏اند. این جریان ادامه داشت تا این که یزید، آنان را در کاخ خود جای داد.
در یکی از شب‏هایی که اهل بیت علیهم‏السلام در خرابه اقامت داشتند و همگی به خواب رفته بودند، رقیه علیهاالسلام از خواب پرید. او در حالی که سخت پریشان بود، جویای پدر شد و پرسید:
پدرم کجاست؟ من او را دیدم1.
زنان اهل بیت به ویژه حضرت زینب علیهاالسلام با دیدن پریشانی کودک، گریستند و او را دلداری دادند. صدای گریه و شیون اهل خرابه به گوش یزید رسید. وی از خواب پرید. سرآسیمه پرسید:
این صدای گریه از کجاست؟
به او خبر دادند که یکی از دختران حسین علیه‏السلام، بهانه‏ی پدرش را گرفته است. یزید دستور داد سر حضرت را برایش ببرند. خدمت کاران، سر مقدس امام حسین علیه‏السلام را در طبقی نهادند و روی آن روپوشی انداختند. سپس آن را به خرابه بردند و در برابر کودک گذاشتند. رقیه علیهاالسلامپرسید:
این چیست؟
گفتند:
سر پدرت است!
رقیه علیهاالسلام، روپوش را کنار زد و با دیدن سر بریده‏ی پدر، ناله و بی‏تابی آغاز کرد. وی با آوایی جان‏سوز می‏گفت:
چه کسی سرت را به خونت رنگین کرد؟ چه کسی رگ‏های گلویت را برید؟ چه کسی مرا در کودکی یتیم کرد! ای پدر! بعد از تو به چه کسی دل ببندم؟ چه کسی یتیم تو را بزرگ خواهد کرد؟ ای پدر! انیس این زنان و اسیران کیست؟ ای کاش من فدایت شده بودم! ای کاش من نابینا شده بودم! ای کاش من در خاک آرمیده بودم و محاسن به خون رنگین شده‏ات را نمی‏دیدم!
آن گاه لب‏های کوچک خود را بر صورت پدر نهاد و آن قدر گریست که از هوش رفت. زنان هر قدر کوشیدند، نتوانستند او را به هوش آورند. بنابراین، دریافتند که رقیه علیهاالسلاماز دنیا رفته است2.


پژوهشی در باره‏ی حضرت رقیه علیهاالسلام

گفتیم که برخی از بزرگان شیعه از حضرت رقیه علیهاالسلام به عنوان دختر امام حسین علیه‏السلامیاد کرده‏اند. همین مسأله نشان می‏دهد که ممکن است کتاب‏ها و دلایلی در دسترس آنان وجود داشته است که بر اساس آن، چنین گفته‏اند. با این حال، چون آن کتاب‏ها و دلایل به دست ما نرسیده، سبب تشکیک در باره‏ی وجود ایشان شده است. البته بهترین دلیل برای وجود ایشان، کرامت‏های فراوانی است که برای پیروان امام حسین علیه‏السلام رخ داده است. از این رو، نیامدن نام ایشان در کتاب‏های قدیمی، هرگز دلیلی بر نبودن چنین دختری در میان فرزندان حضرت حسین علیه‏السلام نیست؛ زیرا چنین مسأله‏ای در دیگر رخدادهای تاریخی نیز به چشم می‏خورد. بنا بر بعضی سنت‏ها، نام مادر حضرت رقیه علیهاالسلام «ام اسحاق»3 و به نقلی دیگر، «ام جعفر قضاعیه»4 و به نقل شیخ مفید در کتاب «الارشاد»، «ام اسحاق بنت طلحه» است.

الف) رقیه علیهاالسلام در کربلا

در عصر عاشورا که دشمنان برای غارت‏گری، به سوی خیمه‏گاه امام حسین علیه‏السلامهجوم آوردند،23 کودک از اهل بیت علیهم‏السلامدر درون خیمه‏ها بودند. به عمر سعد گزارش دادند که این کودکان از تشنگی در آستانه‏ی مرگ هستند. عمر سعد اجازه داد که به آنان آب بدهند. چون نوبت به رقیه علیهاالسلام رسید، وی ظرف آب را گرفت و دوان دوان به سوی قتل‏گاه حرکت کرد. یکی از سپاهیان دشمن پرسید:
کجا می‏روی؟
رقیه علیهاالسلامفرمود:
بابایم تشنه بود، می‏خواهم برای او آب ببرم.
او گفت:
ای دختر! آب را خودت بخور که پدرت را با لب تشنه کشتند.
حضرت رقیه علیهاالسلام با شنیدن این سخن با گریه گفت:
پس من هم آب نمی‏خورم5. 
بقیه درادامه ی مطلب حتما بخوانید..............



ادامه مطلب
الرقیه(س)بنت الحسین     
بسم الله الرحمن الرحیم

این مطلب را باتمام عشق تقدیم میکنم به خودش

فقط....

قربون دستای کوچیکی که همیشه گره های کوروبزرگی روبازکرده

وقربون دستای کوچیکی که همیشه تودستای عموشونه و....

وقربون دستای کوچیکی که سری بزرگ ونورانی رادردامن گرفته بودندوخوش آمدمیگفتن

حالا روایات میگن که این روزاسری بزرگ ونورانی به دستای کوچک دختری خوش آمدمیگوید.......

وفدای دختری سه ساله که نوکرهاشون  ازبی بی بودنشون میسوزن

اللهم صل علی محمدوآل محمد

ای خانم بعدازخدا همیشه زودترازهمه شما کارماروراه میندازی

شرمنده که دیراین مطلبومیذارم

گوشه نویسی نشانه ای از دل دلسوخته و چراغونی نوکراته

تقدیم به حضرت رقیه(س)



شهادت حضرت رقیه(س)     

بسم الله الرحمن الرحیم

باسلام

سالروزشهادت حضرت رقیه(س)راخدمت امام زمان(عج)

وبه همه ی دوستداران آن حضرت تسلیت عرض مینماییم. 

 



شهادت حضرت رقیه علیهاالسلام     
 
 
 
شهادت حضرت رقیه علیهاالسلام

عمه، بابایم کجاست؟

اسارت دشوار و یتیمی دردی عمیق است. یک سه ساله، چگونه می تواند تمام رنجِ تشنگی و زخم تازیانه اسارت و از آن بدتر، درد یتیمی را به جان بخرد، آن هم قلب کوچکِ سه ساله ای که تپیدن را از ضربانِ قلب پدر آموخته و شبی را بی نوازش او به صبح نرسانده است. امّا... امّا او رقیه حسین است و بزرگی را هم از او به ارث برده است. رقیه پس از عاشورا، پدر را از عمه سراغ می گیرد و لحظه ای آرام ندارد، با نگاه های کنجکاوش از هر سو ـ تمام عشقش ـ پدرش را می جوید و سکوتِ عمه، سؤال او را بی جواب می گذارد و او باز هم می پرسد: «عمه، بابایم کجاست؟...»

لحظه های بی قرار

این جا خرابه های شام، منزل گاه اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم است. رقیه با اسیران دیگر وارد خرابه می شوند، اما دیگر تاب دوری ندارد. پریشان در جست و جوی پدر است. امشب رقیه، فقط پدر و نوازش های پدر را می خواهد. امشب رقیه علیهاالسلام است و عمه، امشب رقیه علیه السلام است و سر بابا، امشب ملائک آسمان از غم دختر حسین علیه السلام در جوش و خروشند، امشب شب وداع رقیه علیهاالسلام و زینب علیهاالسلام است. او در آغوش عمه، بوی پدر را به یاد می آورد و دستان پر مهر او را احساس می کرد.

گل نازدانه پدر

رقیه ...رقیه نجیب! ای مهتاب شب های الفت حسین! ای مظلوم ترین فریاد خسته! گلِ نازدانه پدر و انیس رنج های عمه!

رقیه... رقیه کوچک! ای یادگار تازیانه های نینوا و سیل سیلی کربلا! دست های کوچکت هنوز بوی نوازش های پدر را می داد، و نگاه های معصوم و چشمان خسته ات، نور امید را به قلب عمه می تاباند.

رقیه... رقیه صبور! بمان، که بی تو گلشن خزان دیده اهل بیت، دیگر بوی بهار را استشمام نخواهد کرد، تو نوگل بهشتی و فرشته زمینی، پس بمان که کمر خمیده عمه، مصیبتی دیگر را تاب نخواهد آورد.

غربتِ خرابه

یا رب امشب چه شبی است. در و دیوار فرو ریخته این خرابه غزل کدامین خداحافظی را می سرایند؟ زینب، این بانوی نور و نافله های نیمه شب، دستی به آسمان دارد و دستی بر سر رقیه؛ بخواب عزیز برادرم!

باز هم رقیه علیهاالسلام و گریه های شبانه، باز هم بهانه بابا و بی قراری هایش، و این بار شامیان چه خوب پاسخ بی قراریِ رقیه علیهاالسلام را می دهند و سر حسین علیه السلام را نزد او می آورند.

آن شب، هیچ کس توان جدا کردن رقیه علیهاالسلام را از سرِ بابا نداشت. تو با سرِ بابا چه گفتی؟ چشم های پدر، کدامین سرود رفتن را برایت خواند که مانند فرشته ای کوچک، از گوشه خرابه تا عرش اعلا پر کشیدی و غربتِ خرابه را برای عمه به جای نهادی.

متاب ای ماه، متاب!

امشب، غم گین ترین ماه، آسمان دنیا را تماشا می کند. آسمان! چه دل گیری امشب، گویی غم مصیبتی به گستردگی زمین، قلبت را می فشرد. امشب فرشته های سیاه پوش، بال در بال هم، فوج فوج به زمین می آیند و ترانه غم می سرایند. در و دیوار خرابه، از اندوه زینب علیهاالسلام ، بر سر و سفیر می کوبند. امشب چشمه های آسمان، از گریه خونین زینب علیهاالسلام ، خون می بارد و چهره زمین از وسعت اندوه، تاریک است. متاب امشب ای ماه، متاب! هیچ می دانی، امشب گیسوان پریشانِ رقیه، به خواب کدامین نوازش رفته است؟ متاب که دردهای آشکار بسیار است. متاب که زخم های بی شمار بسیار است. متاب که دل پر شرار زینب علیهاالسلام به شراره جدایی نازنینی دیگر، در سوز و گداز است. متاب که امشب خرابه شام، از داغ سه ساله گل حسین، تیره ترین خرابه دنیاست. متاب ای ماه، متاب!

آرام نازنین عمه

آرام نازنین عمه! آرام، مبادا شامیان صدای گریه و بی تابی دختر حسین را بشنوند. این خرابه کجا و آغوش گرم و نوازش های مهربان بابا کجا؟ این سر بریده بابا و این دختر کوچک حسین. هر چه می خواهد دل تنگت، بگو. بابا، امشب به مهمانی دلِ بی قرارت آمده، بگو از سیلی خوردن ها و تازیانه ها و آتش خیمه های عصر عاشورا. بگو از درد غربت و محنت غریبی، بگو از صورت های نیلی و اسیری و بیابان های بی رحمی. بگو از بی شرمی یزیدیان و کوفیان سست پیمان و استقبال شامیان، آرام، نازنین عمه! آرام. اکنون تو، به مهمانی بابا می روی. سفر به سلامت!

اندوه هجرت

امشب به وعده گاه نخستین باز می گردی. آن جا پدر و ملائک، به اشتیاق، در انتظار تو هستند. امشب آسمان گرفته و تاریک است و باد خزان غبار مرگ می پاشد. گریه امان اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم را بریده است و عشق از غم این هجران، و اندوه هجرت تو گل تازه شکفته و معطری که در قلب بهار می پژمرد، زار می نالد، آرام و قرار زینب علیهاالسلام ، رفته است. سرانجام آن لحظه فرا رسید و رقیه علیهاالسلام کوچک زینب، از خاک تا افلاک پر کشید.

تو را چه بنامم

تو را چه بنامم، که ناب تر از شبنم های صبح گاه بر گلبرگ تاریخ نشسته ای. تو را چه بسرایم که آوازه برکت و کرامتت، موج وار، همه دل ها را به تلاطم در آورده است. تو را چه بنامم که بیش از سر بهار در آغوش بابا، طعم زندگی را نچشیدی و مانند او، غریبانه از غربت این غریبستان خاکی بار سفر بستی. پس سلام بر تو، روزی که به عالم خاکی گام نهادی و روزی که به افلاک پر کشیدی.

میلاد نوگل امام حسین علیه السلام

امام حسن مجتبی علیه السلام ، به برادرش امام حسین علیه السلام وصیت نمود که با ام اسحاق که همسرش بود وصلت کند. امام حسین علیه السلام به سفارش برادر عمل کرد و ثمره آن ازدواج، دختر نازدانه ای به نام رقیه شد. با تولد حضرت رقیه علیهاالسلام در سال 57 قمری، مدینه نور دیگری گرفت و خانه کوچک امام، گرمای تازه ای یافت. دیری نپایید که ام اسحاق جان به جان آفرین تسلیم کرد و رقیه کوچک از نعمت مادر محروم شد. امام حسین علیه السلام او را در آغوش پر مهر خویش، بزرگ کرد و پیوسته به خواهرش زینب علیهاالسلام سفارش می فرمود که برای رقیه علیهاالسلام مادر باشد و به او محبّت کند.

بی مادری حضرت رقیه علیهاالسلام ، پرستاری های حضرت زینب علیهاالسلام و سفارش های حضرت امام حسین علیه السلام باعث شده بود، پیوندی عمیق، بین حضرت زینب علیهاالسلام و حضرت رقیه علیهاالسلام پدید آید.

رقیه در کربلا

از لحظه ورود کاروان به کربلا، رقیه لحظه ای از پدر جدا نمی شد، شریکِ غم ها و مصیبت های او بود و با دیگر یاران امام از درد تشنگی می سوخت. یکی از افراد سپاه یزید می گوید:

من در میان دو صف لشکر ایستاده بودم، دیدم کودکی از حرم امام حسین علیه السلام بیرون آمد، دوان دوان خود را به امام رسانید، دامن آن حضرت را گرفت و گفت: ای پدر، به من نگاه کن! من تشنه ام. این تقاضای جان سوز آن دختر تشنه کام و شیرین زبان، چون نمکی بر زخم های دل امام بود و او را منقلب کرد، بی اختیار اشک از چشمان اباعبداللّه علیه السلام جاری گردید و با چشمی اشک بار فرمود: «دخترم، رقیه! خداوند تو را سیراب کند؛ زیرا او وکیل و پناه گاه من است.» پس دست کودک را گرفت و او را به خیمه آورد و او را به خواهرانش سپرد و به میدان برگشت.

رقیه و سجاده پدر

گاه سجاده امام حسین علیه السلام ، با دست های کوچک حضرت رقیه علیهاالسلام باز می شد و او به انتظار پدر می نشست تا می آمد و در آن سجاده به نماز می ایستاد و رقیه علیهاالسلام از آن رکوع و سجود امام لذت می برد. در کربلا نیز رقیه علیهاالسلام ، هر بار هنگام نماز، سجاده امام را می گشود. ظهر عاشورا به عادت همیشگی منتظر بابا بود، ولی پس از مدتی، شمر وارد خیمه شد و رقیه علیهاالسلام را کنار سجاده پدر دید که سراغ او را می گرفت، آن ملعون نیز جواب این سؤال را با سیلی محکمی که به صورت کوچک او نواخت، پاسخ گفت.

رقیه در راه شام

کاروان کربلا، از کوفه راهی شام شد، همان کاروانی که اهل بیت پیامبر بودند و به اسیری از کربلا آورده شده بودند، در بین راه که سختی و مشکلات بر رقیه کوچک فشار آورده بود، شروع به گریه و ناله کرد. یکی از دشمنان چون آن فریاد و ضجه را شنید، به رقیه علیهاالسلام گفت: ای کنیز، ساکت باش؛ زیرا این با گریه تو ناراحت می شوم. آن حضرت بیشتر اشک ریخت، بار دیگر آن نامرد گفت: ای دختر خارجی، ساکت باش. حرف های زجر دهنده آن مرد، قلب رقیه علیهاالسلام را شکست، رو به سر پدر فرمود: ای پدر! تو را از روی ستم و دشمنی کشتند و نام خارجی را هم بر تو گذاردند، پس از این جمله ها، آن دشمن خدا، غضب کرد و با عصبانیت رقیه را از روی شتر بر زمین انداخت.

رقیه در خرابه شام

بعد از ورود اهل بیت امام حسین علیه السلام به شام، آنان را در خرابه ای نزدیک کاخ سبز یزید جای دادند. روزها آفتاب و شب ها، سرما به شدت آنان را اذیت می کرد. علاوه بر آن، نگاه مردم شام که به تماشای خرابه نشینان می آمدند، داغی جان سوز بود. روزی حضرت رقیه علیهاالسلام ، به جمع شامیان که در حال برگشتن به خانه های خود بودند، اشاره کرد و ناله ای دردناک از دل برآورد و به عمه اش گفت: ای عمه، اینان کجا می روند؟ آن حضرت فرمود: ای نور چشمم اینان ره سپار خانه و کاشانه خود هستند. رقیه گفت: عمه جان مگر ما خانه نداریم، و زینب علیهاالسلام فرمود: نه، ما در این جا غریبه هستیم و خانه ای نداریم، خانه ما در مدینه است. با شنیدن این سخن، صدای ناله و گریه رقیه بلند شد.

رقیه و خواب پدر

سختی های اسارت، رقیه علیهاالسلام را به شدت می رنجاند و او یک سره بهانه بابا را می گرفت، شبی در خرابه شام و در خواب، پدر را دید، چون از خواب برخاست و چشم گشود، خود را در خرابه یافت و از پدر نشانی ندید. از عمه سراغ پدر را گرفت و زینب علیهاالسلام بسیار گریه کرد و رقیه علیهاالسلام نیز با عمه گریست. آن شب باز صدای عزاداری زنان اهل بیت بلند شد؛ مجلسی که نوحه سرایش رقیه علیهاالسلام بود. از سر و صدای اهل بیت، یزید از خواب بیدار شد و پرسید چه خبر است؟ به او خبر دادند که کودکی سراغ پدرش را گرفته است. یزید دستوری داد، سر پدرش را برای او ببرند.

این دستور یزید نشان از رذالت و شقاوت طینت او بود و برگی دیگر از دفتر مظلومیت های بی شمار اهل بیت را گشود.

پرواز به سوی پدر

وقتی به دستور یزید، سر پدر را برای رقیه علیهاالسلام آوردند، رقیه سر را در بغل گرفت و عقده های دل را باز کرد و هر چه می خواست با سر بابا گفت. آن شب رقیه علیهاالسلام ، گم شده خود را یافته بود، اما بی نوازش و آغوش گرم. پس لب هایش را بر لب های بابا گذاشت و آن قدر گریست تا جان به جان آفرین تسلیم کرد. پشت خمیده زینب علیهاالسلام شکست، رو به سر برادر فرمود: آغوش بگشا که امانتت را باز گرداندم. دیگر کسی ناله های شبانه رقیه علیهاالسلام را در فراق پدر نشنید.

وداع زینب علیهاالسلام با رقیه علیهاالسلام

وقتی کاروان اسیران کربلا، به مدینه بر می گشت، غمی جان کاه وجود زینب علیهاالسلام را می آزرد؛ چگونه از خرابه و شام دل بکند؟ نو گلی از بوستان حسین علیه السلام در این خرابه آرمیده، شام بوی رقیه علیهاالسلام را می دهد، رقیه ای که یادگار برادر بود و نازدانه پدر و در دست زینب علیهاالسلام امانت. زینب علیهاالسلام بی رقیه چگونه به کربلا و مدینه وارد شود؟ غم سراسر شام را گرفته و گریه ها، باز هم سکوت شهر را در هم شکسته است.

راز دل با پدر

هنگامی که در خرابه شام، سر پدر را نزد رقیه علیهاالسلام آوردند، آن دختر کوچک بسیار گریست و سخنانی بر زبان آورد که شیون اهل بیت علیه السلام را بلند کرد و آتش بر دل زینب علیهاالسلام نشاند:

پدر جان! کدام سنگ دلی سرت را برید و محاسن تو را به خون پاکت خضاب کرد؟

پدر جان! چه کسی مرا در کودکی یتیم کرد؟ پس از مادر از غم فراق او به دامان تو پناه می آوردم و محبت او را در چشم های تو سراغ می گرفتم، اکنون پس از تو به دامان که پناه برم؟

پدر جان! پس از تو چه کسی نگهبان دختر کوچکت خواهد بود، تا این نهال نو پا به بار بنشیند؟

پدر جان! پس از تو چه کسی غم خوار چشم های گریان من خواهد بود؟

پدر جان! در کربلا، مرا تازیانه زدند، خیمه ها را سوزاندند، طناب بر گردن ما انداختند و بر شتر بی حجاز سوار کردند و ما را اسیران از کوفه به شام آوردند.

شام، حرم یادگار حسین علیه السلام

رقیه کوچک و یادگار حسین علیه السلام ، پس از رحلت در خرابه شام، همان جا مدفون گردید، کم کم مقبره ای به روی قبر بی چراغ او ساخته شد و بارگاهی برای عاشقان شد. حرمش، میعادگاه عاشقان دل سوخته اباعبداللّه است. بوی حسین، از هر گوشه اش روح و جان را می نوازد. نیازمندان، دست حاجت به سویش دراز می کنند و خسته دلان بار سنگین دل را در کنار او می گشایند. زیارت حرم و بارگاهش آرزوی هر دل داده ای است.

شهادت حضرت رقیه در سروده شاعران

سوختم ز آتش هجر تو پدر تب کردم روز خود را به چه روزی بنگر شب کردم
تازیانه چو عدو بر سر و رویم می زد ناامید از همه کس روی به زینب علیهاالسلام کردم
* * *

اشک یتیم

ای عمه بیا تا که غریبانه بگرییم رو از وطن و خانه، به ویرانه بگرییم
پژمرد گل روی تو از تابش خورشید در سایه نشینیم و به جانانه بگرییم
لبریز شرای عمه دگر کاسه صبرم بر حال تو و این دل ویرانه بگرییم
نومید ز دیدار پدر گشته دل من بنشین به کنارم، پریشانه بگرییم
گردیم چو پروانه به گرد سر معشوق چون شمع در این گوشه کاشانه بگرییم
این عقده مرا می کشد ای عمه پیش نظر مردم بیگانه بگرییم